داستان

چگونه در کسب و کار بیمه ای خود حرفه ای شویم؟

چگونه در کسب و کار بیمه ای خود حرفه ای شویم؟

(قسمت اول )

وقتی نمایندگی بیمه شرکت بیمه متبوعم را گرفتم سر از پا نمی شناختم و تنها روز شماری می کردم تا زودتر کد نمایندگی را به همراه مطبوعات لازم و بیمه نامه را در اختیارم قرار بدهند تا زودتر شروع کنم . روزی که شروع به کار کردم و بطور رسمی دفتر خود را باز کردم تا ظهر کسی سراغم نیامد دقیقا بعداز ظهر بود که یک فرد مراجعه کرد و آدرسی را از من پرسید روز اول کاری را بدین صورت گذراندم تا چند روز بعد هم تنها بیمه نامه های که صادر کرده بودم همان بیمه های اقوام و دوستان بود که از قبل به آنها اطلاع داده بودم که نماینده بیمه شده ام و آنها هم قول داده بودند که کارهایشان را نزد من بیاورند . روزها به همین منوال می گذشت و خبری از بیمه گذار یا خریدار بیمه نبود نمی دانستم چه کار باید بکنم؟ به ذهنم رسید که یک آگهی در روزنامه بدهم شاید اتفاقی بیفتد این کار را کردم و چند تایی زنگ به دفترم خورد ولیکن بیمه ای صادر نکردم یک ماه از شروع فعالیتم می گذشت و تنها بیمه های را صادر کرده بودم که اقوام و دوستان برایم آورده بودند که کارمزد آن کمتر از هزینه های دفتر و زندگیم بود نشستم با خودم دودوتا چهارتا کردم و هرجور حساب کردم دیدم خیلی کم دارم مجبور بودم چون پس اندازی نداشتم و همه را در این کار سرمایگذاری کردم بودم رو به دوستان بیندازم و مبلغی را قرض بگیرم تا بتوانم آن ماه را سپری کنم به امید اینکه در ماه آینده بهتر عمل کنم و قرض خودم را نیز برگردانم .

تلفن را براداشتم و به محمد دوستم زنگ زدم و از او تقاضای پول کردم محمد رویم را زمین نینداخت و مبلغی که می خواستم را به حسابم واریز کرد ولی گفت که تا ماه آینده حتما باید این پول را پرداخت کنی چون خودم نیاز دارم . حالا من مانده بودم با کار نمایندگی بیمه که شروع کرده بودم و بدهی که تا ماه بعد باید می پرداختم . در همین فکر بودم که عرق سردی روی پیشانیم نشست و این افکار در ذهنم بوجود آمد اگر کارم نچرخد چه ؟ اگر نتوانم پول محمد و هزینه های ماه بعد را جبران کنم چه اتفاقی می افتد ؟ من که دارو ندارم را توی این کار صرف کرده ام اگر جواب ندهد چه کار باید بکنم ؟ افکار منفی هجوم آوردند به ذهنم و هر لحظه من را بیشتر احاطه می کردند اعصابم به هم ریخته بود و داشتم خودم را نفرین می کردم این چه کاری بود من کردم همان کارمند می ماندم و یک حقوقی در ماه می گرفتم و خرج زندگیم را در می آوردم حالا من باید چه کار بکنم؟

در همین افکار بودم که تلفن دفتر زنگ زد رشته افکارم پاره شد گوشی را برداشتم و با حالتی نگران گفتم بله ، سلام بیمه فروش عزیز حال شما چطوره ؟ با ترس ولرز گفتم سلام استاد  حال شما چطوره ؟ خداروشکر زنگ زدم حال و احوالی از شما بپرسم و ببینم اوضاع بر وفق مراد هست ؟

نمی دانم چی باعث شد انگار مثل بغضی که یکدفعه می ترکد دهانم باز شد و گله و شکایت خودم را از این اوضاع واحوال و کار نمایندگی بیمه را ریختم روی دایره برای استاد بازگو کردم بیچاره جا خورده بود فقط داشت به گلایه ها و شکایت های من گوش می داد من هم خودم نمی فهمیدم چه چیزی را باید بگم و چه چیزی را نباید بگم مثل آدمی که چند سال نگذاشته باشند حرف بزندو حال سر صحبتش بازشده و می خواهد دق و دلی این چند سال حرف نزدن را سر یکی در بیاورد همینطور می گفتم و می گفتم دیگر طاقت استاد بیچاره طاق شد و گفت من زنگ زدم حالت را بپرسم نمیدانستم این همه دلت پره آدرس بده یک سری بیام پیش شما شاید بتوانم حال و هوایت را عوض کنم من هم آدرس را دادم و تلفن را قطع کردم.

انگار خلاص شده بودم باری از روی دوشم برداشته شده بود نفسی به راحتی کشیدم و خودم را یله دادم توی صندلی و به سقف دفتر خیره شدم . نمی دانم خوابم برده بود یانه ولی خوب می دانم در این ساعاتی که گذشته بود انگار در این مکان وزمان نبودم و فقط خیره به سقف دفتر نگاه می کردم و فارغ از هرخیال و فکر و ذکری بودم .

استاد با یک یا الله وارد دفتر شد و سلام کرد از جا پریدم و رفتم به استقبالش سلام استاد علیک سلام بیمه فروش چی شده این قدر دلت پر بود تو که پشت تلفن مارا بمباران کردی.

تازه یادم آمد کجا بودم و چه خبر است و استاد از چه می گوید رو کردم به او گفتم عذر می خواهم استاد من زیاده روی کردم دست خودم نبود دلم خیلی پر بود یک نفر را می خواستم با ایشان درد و دل کنم که شما زنگ زدید من را ببخشید بفرمایید بفرمایید بنشینید تا چایی بیاورم خدمتتان .

نه متشکرم بیا بشین شما هم ببینم چی شده ؟چایی را ریختم و آوردم و درد دلم را شروع کردم تازه این کار را شروع کردم و درآمدی ندارم من فکر می کردم اگر دفتر بیمه را راه بیندازم خود مشتری ها می آیند دم دفتر و از من بیمه می خرند پیش خودم حساب کرده بودم روزی چندتا بیمه شخص ثالث بفروشم و چند تا بدنه و یکی دوتا هم بیمه های دیگر مثلا در روز فلان مبلغ را دارم و درماه می شود این مبلغ خدارو شکر بهتر از کارمندیست و زندگی می چرخد ومبلغی هم پس انداز می کنم ولی حالا که آمدم و شروع کردم می بینم حتی کسانی که قول داده بودند بیمه هایشان را با من انجام بدهند و من انتظار از شان داشتم خیلی راحت جای دیگر می روند و بهانه می آورند و حساب و کتاب من درست از آب در نیامدو هر روز هزینه ها دارد عرصه را بر من تنگ می کند و دمار از روزگارم در می آورد .

استاد قهقه ای زد و از جا بلند شد و چند سرفه پشت سرهم کرد و باحالتی بشاش به حدی که اشک ناشی از قهقه و سرفه از چشمانش جاری بود رو به من کرد و گفت آدم خوش خیال تو من را یاد روز های اولی که خودم شروع کرده بودم می اندازی .

آن روزها هم من همین فکر و خیال ها را می کردم این تنها من و تو نیستیم هرکی میاد سمت این کار این فکر و خیال ها را می کند . یعنی استاد می گویید اشتباه کردم آمدم سمت این کار ؟

نه عزیز اشتباه نکردی که این شغل را انتخاب کردی بلکه اشتباه تو در این اینجا ست که روی همکاری دوستان و آشنایان زیاد حساب باز کردی تو باید دستت را بگیری به زانوهای خودت و یک یا علی بگویی و شروع به کار کنی .

آخه چطوری ؟

عرض می کنم برایت بخاطر همین می گم من را به یاد روزهای اول خودم انداختی آن روزها هم من همینطور فکر می کردم ولی کم کم متوجه شدم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من . این بود که تصمیم گرفتم روی خودم حساب باز کنم نه روی کس دیگری و با مشکلات و مسائل این کار حسابی در بیفتم و از پس آن ها بربیام .

امروز وقتی به آن روزها نگاه می کنم می بینم اگر آن تصمیم را در آن زمان نگرفته بودم حالا در این شرایط قرار نداشتم و خوشحالم که این تصمیم را گرفتم بخاطر همین هم هست که تا فهمیدم تو تازه کد نمایندگی گرفتی با تو تماس بگیرم و از اوضاع و احوالت باخبر بشم .

نه تنها تو بلکه همه فروشنده های بیمه باید این تصمیم درست و بجا را بگیرند تا از  شرایط سخت بتوانند گذر کنند و به درآمدهای مناسب برسند با نشستن و دست روی دست گذاشتن کاری از پیش نمی برند بلکه فقط دارند روزهای زندگی خود را هدر می دهند .

بشین تا داستان شروع کار خودم را برایت بازگو کنم ………….

این داستان ادامه دارد – بیمه فروش

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن